خونه ويلسون گاردن

 ميبيني دوس جون به همين سادگي سه سال گذشت ... تو اين هفته دو تا از دوس جونام گفتن ياد خونه ويلسون گاردنيت بخير و وقتي گفتن تا دو دقيقه به حرفشون فکر کردم , چه شيرين بود بچه بودم و نادون بودم چه شيرين بود سکوت و تاريکي چه شيرين بود تنهايي تو اون چارديواري , هه هه هه ...

 الان ميگم شيرين بود ولي اون وقتا غمگين بودم .. سالگرده تولده من يعني پا گذاشتنم به دنياي غربت رو هيچوقت يادم نميره و چه جالبه که اگه بهت بگم سالگرده به وجود امدنه ندا کوچولو تو اين غربت برابر شده الان با سالگرده ازدواج عزيز ترين کسم که هميشه بيشتر از يه دوست برام بود .. من سه ساله شدم و اون یک ساله من دو سال از اون جلو ترم .. اون ازدواج کرد و پا به دنياي جديدي گذاشت , من پا تو غربت گذاشتم و پا به دنياي جديدي پا گذاشتم  ...

بعضي ها هم به وجود امدن رو تو تولد ميدونن شايد مثل پوسته قبليم که بلاگم متولد شد .. دلم براي خونه ويلسون گاردنم تنگ شده .. روزهايي داشتم که نمي تونم هيچ طعمي رو براش انتخاب کنم نه شيرين نه تلخ و نه ترش نه شور شايد تستي که فقط خودم ميتونم درکش کنم و فقط خودم

/ 2 نظر / 4 بازدید
قاصدک مسافر

زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم ~~~~~~~~~~~~~~~~ سلام خوبی؟ وبلاگ زیبایی داری موفق و پیروز باشی خوشحال میشم بیای پیشم منتظرتم

سنگ صبور

سلام زندگی زود ميگذره چشمت هم بزاری ديدی ۷۰ سالت شده و مادر بزرگ شدی